A&S
شعر
کردمت عمري صدا مولا جوابم رابده
امتيازي درميان شيخ و شابم رابده
سائلم عمريست در اين باب ياهو مي زنم
در برويم بازکن مولا جوابم را بده
يا بگو اين باب رحمت جاي هر ديوانه نيست
ياقبولم کن سزاي انتخابم رابده
مرغ شب مي داند از بس نصف شب ناليده ام
مهربانا نسخه اسوده خوابم را بده
نيستم من دست خالي نيستم بي واسطه
امدم بر درگهت درمان نابم را بده
هم رقيه دخترت هم اصغر شش ماهه را
واسطه اورده ام مولا ثوابم را بده
ان ثوابي که بپيوندد مرا با خالق
ذره اي هستم خدايا افتابم را بده

هر چه دارم از تو دارم يا حسين
هر چه خواهم از تو خواهم يا حسين
گر نبودم نوکر خوبي تو را
باز اميد شفاعت از تو دارم يا حسين...
وسط سينه من نوشته بين و الحرمين ...
نصف قلبم يا ابوالفضل نصف ديگر يا حسين
دوباره پر زده به سوي بين الحرمين
گاهي دلم ميگه خدا گاهي ميگه حسين ، حسين
يه گنبده طلايه که مثل کعبه با صفاست
بهم بگو اينجا کجاست ، انگاري خونه خداست
دلم ميخواد کبوتري باشم بهم دونه بدي
يه گوشه اي از حرمت اقا بهم لونه بدي ...
هوالجميل
عرصه زيبائي ها
کربلا عرصه زيبائي هاست
اوج زيباي شکوفائي هاست
گرچه خونين و غمين است ولي
برترين مهد فريبائي هاست
در ره عشق ، فدائي گشتن
اخرين رتبه شيدائي هاست
خفته هفتاد و دو دريا بر خاک
تشنگي کوثر دريائي هاست
چونکه جاريست در ان خون خدا
تا ابد مهد صف ارائي هاست
قلب هر اينه لشکر عشق
معدن ناز و دلارائي هاست
کربلا گرچه پر است از گل سرخ
ليک مديون شکيبائي هاست
بشنويد اين سخن زينب را :
کربلا عرصه زيبائي هاست

ان شب که اســـمان خدا بي ستاره بود
مردي حضور فاجعه را در نظاره بود
ســـهم کبوتران حـــرم ، از حـــراميان
بال شکسته ، زخم فزون از شماره بود
درسوگ خيمه هاي عطش ، زار ميگريست
مشــــــکي کـــه در کنار تني پاره پاره بود
زخمي که تا هميشه به ناي رباب بود
از شـــــور نينوايي يک گاهواره بود
مي دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه
انگشتري که همســـــــــــفر گوشواره بود
راهي که کوچه کوچه به بن بست مي رسيد
در طول اين مســـــــير ، فقط راه چاره بود
از کوچه هاي شب زده کوفه مي گذشت
پيکي روان به جـانـب دارالعمـــاره بود
شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين
روي دل با کاروان کربلا دارد حسين
از حريم کعبه جدش به اشکي شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين
ميبرد در کربلا هفتاد و دو رنج عظيم
بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين
پيش روراه ديار نيستي کافيش نيست
اشک و اه عالمي هم در قفا دارد حسين
بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نميداند عروسي يا عزا دارد حسين
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجائي که کفن از بوريا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب
ور نه اين بي حرمتيها کي روا دارد حسين
سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولي
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين
سر به تاج زين نهاده راهپيماي عراق
مينمايد خود که عهدي با خدا دارد حسين
او وفاي عهد را با سر کند سودا ولي
خون به دل از کوفيان بيوفا دارد حسين
دشمنانش بيامان و دوستانش بي وفا
با کدامين سر کند مشکل دو تا دارد حسين
سيرت ال علي با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما يکي صورت نما دارد حسين
اب خود با دشمنان تشنه قسمت ميکند
عزت و ازادگي بين تا کجا دارد حسين
دشمنش هم اب ميبندد به روي اهل بيت
داوري بين با چه قومي بيحيا دارد حسين
بعد از اينش صحنهها و پردهها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگين سينما دارد حسين
ساز عشق است و به دل هر زخم پيکان زخمهئي
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسين
دست اخر کز همه بيگانه شد ديدم هنوز
با دم خنجر نگاهي اشنا دارد حسين
شعر گويد گوش کردم تا چه حد خواهد از خدا
جاي نفرين هم بلب ديدم دعا دارد حسين
اشک خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار
کاندرين گوشه عزايي بيريا دارد حسين
كيست عاشق ان كه تا پروانه سان پروا كند
جاى در اتش ز شوق شمــــع ، بى پروا كند
كيست عاشق در جهان چون سرور ازادگان
كو بخون پاك خود اســــــــــلام را احيا كند
كيست عاشق ان كه با ايثار اكبر چون خليل
راز عشق بى نشان را در جهـــان افشا كند
كيست عاشق ان كه از دريا برايد خشك لب
و زغم طفلان ز غيرت ديـــــده را دريا كند
جان به قربان علمدارى كه گر دستش فتاد
درگه اعجاز ، چون موســــى يد بيضا كند
دست عباس دلاور گشت در ميـــدان قلم
تا بدان طومار مردى را بخون امضا كند
در شمار چاكرانش گر درايد افتخار
فخرها بر شــــــــهرياران همه دنيا كند

محرم ماه الفت با جنون است
چراغ کوچه هايش بوي خون است
محرم حرمت خون است و خنجر
تلاطم مي کند حنجربه حنجر
دل من فداي دو دست اباالفضل
به قربان چشمان مست اباالفضل
ربود از همه ساقيان گوي سبقت
به چوگان دل ناز شست اباالفضل
غم زهرا مرا سوز درون داد
دم حيدر به من شور جنون داد
حسين امد به زخم دل نمک ريخت
مرا با شور عاشورا در اميخت
مرا سوداي زينب در به در کرد
نصيبم جرعه اي خون جگر کرد
ز فرط تشنگي بي تاب گشتم
عطش ديدم ز خجلت اب گشتم
چه ها گويم ز مشک تيرخورده
ز دست ساقي شمشير خورده
به خاک افتاد مشک از دست ساقي
دو عالم پر شد از بوي اقاقي
مشامم پر شد از داغ شهيدان
که مي گردم بيابان در بيابان
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!


آخر اي محبوب زيبا
بعد از آن دير آشنايي
آمدي خواندي برايم
قصه تلخ جدايي
مانده ام سر در گريبان
بي تو در شبهاي غمگين
بي تو باشد همدم من
ياد پيمانهاي ديرين
آن گل سرخي كه دادي
در سكوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سينه افسرد
اكنون نشسته در نگاهم
تصوير پر غرور چشمت
يكدم نميرود از يادم
چشمه هاي پر نور چشمت
ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم
اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را

مجید

مجید


مجید
درون آينهها در پی چه میگردي؟
بيا ز سنگ بپرسيم
كه از حكايت فرجام ما چه میداند
بيا ز سنگ بپرسيم ،
زانكه غير از سنگ
كسی حكايت فرجام را نمیداند!
هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است!
نگاه كن ،
نگاهها همه سنگ است و قلبها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گيرم گريختی همه عمر ،
كجا پناه میبری ؟
خانه خدا سنگ است !
به قصههای غريبانهام ببخشائيد
كه من - كه سنگ صبورم -
نه سنگم و نه صبور !
دلی كه میشود از غصه تنگ ، میتركد
چه جای دل كه درين خانه سنگ میتركد !
درآن مقام ، كه خون از گلوی نای چكد
عجب نباشد اگر بغض چنگ میتركد
چنان درنگ به ما چيره شد ، كه سنگ شديم !
دلم از اين همه سنگ و درنگ میتركد
بيا زسنگ بپرسيم
نه بیگمان ، همه در زير سنگ میپوسيم
و نامی از ما بر روی سنگ میماند ؟
بيا ز سنگ بپرسيم ...
فريدون مشيري
زندگی عشق و محبت و صفاست
زندگی خنده شاد بچههاست
زندگی خندهای آزاد ورهاست
قصه عشق تموم دختراست
زندگی حرف تو چشم عاشقاست
حرف بارون به گل اقاقياست
زندگی بال و پر پروانههاست
پر از احساس قشنگ نغمههاست
زندگی دست دعا سمت خداست
دست پربرگشتن از لطف خداست
زندگی اشک تو چشم شاعر است
که گوارا و زلال تو دست ماست
زندگی شهد و شفاست
زندگی مال ماهاست
زندگی حرف دلای مادراست
زندگی سهم تموم عاشقاست
زندگی ترنم عشق خداست
يه امانت از خدا دست ماهاست.
زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است نخواهم گل که گل بی اعتبار است تمام عطر گل فصل بهار است تو را خواهم که از گلهای عالم همیشه عطر و بویت ماندگار است
عشـق یعنـی هـمون سـلام اول
عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب
عشق یعنی انفجار احساسات
عشق یعنی کم کردن فاصله ها
عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم
عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن
عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه
عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی
عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست
بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند
که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست
گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم
به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است
بیا که دست از این اشک و آه بردارم
تو مرا خواندی و خواندمت تو را
نمی دانم چه طور از پشت فرسنگها
صدای خسته ی قلبم را شنیدی
و درون درون دل ابریشمیت
دستان یخی از دل من جای گرفت
و سکوتم پر آواز توگشت
گذر ثانیه ها تند نبود
آخر آن شیطنت کودکی ام
دگر از حادثه ها می ترسید
و چه زود
ساک خاکستری خاطره را بسته به دوش
گذر از چشم و نگاهم می کرد
می رفت و مرا مانده در افکار خودم
ساده انگار که در بوسه ی تقدیر شبم
هیچ کس ثانیه را مثل صدایم نشنید
و هم اکنون
من از آن غربت تنها شدن و
بردن رنگ سیاه از دل بی رحمی ها
واژه ی عشق و محبت به دل خسته ی شب می خوانم
و صدا می کنم آن پاکی بی همتایت
که به یادت آرد
که من هم شاهد پرواز کبوتر بودم